این خطی از حکایت مستان کربلاست


بگذار بی شمار بمیرم به پای یار...در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کُنند

این زن کیست؟ که امام (ره) با همه قدرت و عظمت سیاسی و دینی‌اش به قربانش می‌رود،

«تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آینه قلبم منقوش است. عزیزم، امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشی در پناه خودش حفظ کند. [حال] من با هر شدتی باشد می‌گذرد ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمد خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتا جای شما خالی است. فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد... ایام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌الله.»

خدیجه خانم ثقفی از تبار «حاج ملاهادی نوری» تاجر مازندرانی است که در اواسط حکومت آغامحمدخان قاجار از شهرستان نور به تهران آمد. پسرش «محمدعلی» بود که اگرچه تاجر بود، اما به فراگیری معارف دینی روی آورد و دختری از خانواده علمای وقت  را برای همسری انتخاب کرد. فرزند آنان، میرزاابوالقاسم کلانترتهرانی، از پرورش‌یافتگان حوزه تهران، اصفهان و نجف و همشاگردی و هم‌عصر با علمای بزرگی همچون «حاج ملاعلی کنی» بود و در محضر درس «شیخ مرتضی انصاری» حضور یافت: «شیخ مرتضی به گفته‌های وی در درس اعتماد می‌کرد و او هم درس استاد را پس از ختم جلسه، برای برخی از شاگردان علاقه‌مند تقریر می‌کرد تا سرانجام به مقامی نائل آمد که در چندین جلسه، شیخ مرتضی انصاری به اجتهاد  وی تصریح کرد.» او در زمانی که «ملاعلی کنی» تولیت مدرسه مروی را برعهده داشت، از نجف به تهران آمد و در این مدرسه به مدت هفت سال به تدریس فقه و اصول پرداخت که شاگردانش عالمان بزرگی همچون؛ سیدحسین قمی تهرانی، شیخ‌عبدالنبی نوری، سیدمحمدصادق تهرانی، شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی و شیخ‌فضل‌الله نوری بودند. میرزاابوالقاسم لقبش را از «محمودخان کلانتر» دایی‌اش گرفته بود. محمودخان در زمان ناصرالدین‌شاه، مامور رسیدگی به امور اجتماعی و اقتصادی شهر تهران بود که سرانجام در قحطی‌ای که در تهران رخ داده بود،‌ ناصرالدین او را در نابسامانی‌ها متهم کرد و به دار آویخت. فرزند میرزاابوالقاسم، همچون پدر یک عالم دینی بود و قریحه شعر داشت و در زمان درگذشت پدر، در رثای او شعر بلند بالایی سرود. «میرزا ابوالفضل تهرانی» که شاگرد پدر بود، در تهران مجتهد شد و در حکمت، فلسفه و عرفان صاحب‌نظر شد. او اگرچه به درجه اجتهاد رسیده بود، اما به عراق رفت و با دعوت میرزای شیرازی از جلسه درس «میرزاحبیب‌الله رشتی» در نجف به سامرا آمد و در کنار فقه و اصول به حدیث و رجال پرداخت. او همچنین در آن دوره، زبان و ادبیات «عبرانی و سریانی» را برای آشنایی با یهودیت و مسیحیت فرا گرفت. او در سامرا هم‌مباحثه با «میرزامحمدتقی شیرازی (میرزای دوم) و سیدمحمد فشارکی اصفهانی» بود. همچنین میرزا ابوالفضل آنچنان در ادبیات و شعر متبحر بود که روزی در مجلس ادبای میرزای شیرازی، شاعر فرستاده دولت عثمانی که برای عرض اندام در برابر میرزا آمده بود، مقهور کرد که درباره آن شاعر عثمانی نوشته‌اند: «دستانش چنان می‌لرزید که سطل هنگام فرو رفتن در چاه می‌لرزد...» او در نهایت به تهران بازگشت و در زمان ناصرالدین‌شاه، تولیت مدرسه سپهسالار را برعهده گرفت. او پدربزرگ خدیجه خانم ثقفی است که پدرش هم همچون پدربزرگ روحانی بود و در این مسیر گام بر می‌داشت. «میرزامحمدثقفی تهرانی» از شاگردان شیخ عبدالکریم حائری یزدی، موسس حوزه علمیه قم بود و قریحه شعری او همچون پدرش زبانزد بود. او آنچنان در قم به درس و تحصیل پرداخت که «دو دوره اصول خارج و عمده مباحث فقهی را از بحث رئیس‌الشیعه، مرحوم حاج شیخ‌عبدالکریم حائری یزدی - رضوان‌الله علیه - استفاده و وی به خط شریف خویش [حائزی بزرگ] به مقام اجتهاد و اعتماد او تصریح کرد.» سپس ثقفی به تهران بازگشت و در مدرسه سپهسالار در رشته فقه، اصول و معارف عقلی، تدریس و اقامه جماعت کرد که مشهورترین اثر او، «روان جاوید» تفسیر فارسی و روان قرآن در 5 جلد است. 

*** 

خدیجه خانم ثقفی معروف به «قدسی ایران» دختر میرزامحمد بود که «آیت‌الله سیدمحمد صادق لواسانی» او را به امام خمینی برای همسری پیشنهاد داد. دختر روحانی‌ای که خود او درباره پدر می‌گوید: «پدرم خوش‌تیپ، شیک و خوش‌لباس بود؛ مثلا در آن زمان پوستین اسلامبولی می‌پوشید و از خانه بیرون می‌رفت و همه طلبه‌ها تعجب می‌کردند.» از او درباره نام خانوادگی‌اش می‌پرسیم، می‌گوید: «ثقفی به نام عشیره‌ای از اجدادمان باز می‌گردد که در کربلا در رکاب سیدالشهدا(ع) جنگیده بودند.» اگرچه، پدر او عالم دینی بود، اما تا دبیرستان، به دخترانش اجازه داد تا در مدارس جدید تحصیل کنند. خدیجه خانم می‌گوید: «پدرم با دبیرستان رفتن من مخالف بود، چون روحیه‌اش متجددانه نبود. او می‌گفت: چون در دبیرستان معلم مرد است، فراش مرد است و بازرس مرد است، نرو.» به هر حال او تا کلاس ششم تحصیل کرد؛ با چاقچور و لباس آستین‌بلند. پس از آن «از طرف خانواده مادری برای ایشان خانم معلم کلیمی جهت تدریس زبان فرانسه استخدام کردند که بین 6 ماه تا یک سال به ایشان فرانسه درس می‌داد.» زمانی که پدر او به قم رفت، خدیجه خانم با محیط قم آ‌شنا شد و آن را نمی‌پسندید: «قم مثل امروز نبود، زمین خیابان تا لب دیوار صحن قبرستان بود و کوچه‌ها خیلی باریک بودند. به همین خاطر زود از قم می‌آمدم و آن دو ماهی هم که پدرم مرا به زور نگه داشت، خیلی ناراحت بودم.» چراکه او، از خانواده‌ای مرفه بود و با مادربزرگ مادری‌اش در تهران خو گرفته بود. مادرش هم دختر خزانه‌دار ناصرالدین‌شاه بود و به این دلیل «خازن‌الملوک» نامیده می‌شد. پدرش هم اگرچه روحانی بود، اما از سوی دیگر، با سیاست همراه نبود: «در خانواده همسر امام و بعد هم زمانی که این خانواده با امام وصلت کرد تا آخر روابط سیاسی برقرار نبود و به یک معنا اصولا سیاسی نبودند، یعنی هیچ وقت وارد مسائل سیاسی نمی‌شدند و تنها در این حد از سیاست می‌دانستند که مثلا شاه عوض شد. خود پدر هم گرچه روحانی بودند؛ اما «روحانی صرف» بود؛ یعنی نماز و درس و بحث و اصلا در مسائل سیاسی دخالت نمی‌کردند.» اما آنچه مایه آشنایی حاج آقا ثقفی و حاج آقا روح‌الله بود، دین و دیانت بود. حاج سیدمحمد صادق لواسانی، دوست مشترک ثقفی و خمینی مایه آشنایی را پربار می‌کرد و او بود که به حاج آقا روح‌الله گفت: «چرا ازدواج نمی‌کنی؟» که او پاسخ داد: «من تاکنون کسی را برای ازدواج نپسندیده‌ام و از خمین هم نمی‌خواهم زن بگیرم. به نظرم کسی نیامده است.» در این هنگام لواسانی به او پاسخ می‌دهد: «آقای ثقفی دو دختر دارد، خانم داداشم می‌گوید: خوبند.» اینگونه می‌شود که آقای لواسانی ماموریت خواستگاری از این خانواده را برعهده می‌گیرد،‌ اما پاسخ دختر مورد نظر «نه» است. او از قم بدش می‌آمد و زندگی با طلبه را نمی‌پسندید؛ چراکه «طلبه‌ها معمولا خشک بودند، وضعیت مالی خوبی نداشتند و گاهی برخی از آنها احترام به زن نمی‌گذاشتند. البته دلیل اصلی عدم تمایل به سکونت در قم بود.» به هر حال یکی از نوادگان امام، ماجرای خواستگاری از «خانم» را «شیرین» توصیف می‌کند: «10 ماه طول می‌کشد تا خانم جواب مثبت دهند. 5 بار خواستگاری انجام می‌شود که آقای سیدمحمدصادق لواسانی تشریف می‌آورند، نه آقای کاشانی. البته پدر خانم اصرار داشتند.» ناگهان با این سوال روبرو می‌شویم که چگونه خانم با این همه مخالفت جواب مثبت می‌دهند؟ او می‌گوید: «حین همین جلسات که آقای لواسانی می‌آیند و می‌روند، خانم خوابی می‌بینند: «ایشان وارد اتاقی می‌شوند که سه سید نورانی نشسته بودند. یک پیرزنی آمد و من [خانم] از او پرسیدم که اینها چه کسانی هستند؟ او گفت: آن وسطی پیامبر(ص) است و آنکه سمت راست نشسته امیرالمومنین(ع) است و سمت چپی امام حسن(ع) است، اما تو که از اینها بدت می‌آید! من پاسخ دادم که از اینها بدم نمی‌آید، اینها ائمه من هستند. چرا باید بدم بیاید؟ خیلی هم دوستشان دارم. پیرزن بار دیگر اصرار کرد که نه، تو از اینها بدت می‌آید!» از خواب بیدار می‌شوند و برای خدمتکار منزل نقل می‌کنند. او به ایشان گفت که چون این سید [امام] را رد می‌کنی، این خواب را دیده‌ای. در نهایت با توجه به این خواب و نظر مثبت پدرخانم، ایشان جواب مثبت می‌دهند. یک ماه ابتدایی پس از ازدواج تهران بودند و پس از آن به قم می‌روند.»

البته پیش از پاسخ مثبت خانم، آقاسیدمحمدصادق لواسانی از سوی خانواده ثقفی مامور می‌شود تا به خمین رود؛ چراکه پدر خدیجه خانم به او از قول زنان خانواده گفته بود: «او را نمی‌شناسد و او مال خمین است و دختر در تهران بزرگ شده است و در رفاه بزرگ شده است و وضع مالی مادربزرگش خیلی خوب بوده و با  وضع طلبگی زندگی کردن برایش مشکل است. ما نمی‌دانیم که آیا داماد اصلا چیزی دارد یا نه. اگر درآمدش فقط شهریه حاج شیخ عبدالکریم باشد، نمی‌تواند زندگی کند. ما می‌خواهیم بدانیم که آیا از خودش سرمایه‌ای دارد؟ از آن گذشته آیا داماد زن دیگری دارد یا نه؟ شاید در خمین زن و بچه داشته باشد. شاید در مدتی که منتظر بوده تا تحصیلاتش تمام شود، صیغه می‌کرده است و چه بسا از آن صیغه یکی - دو بچه داشته باشد.» به هر حال آقای لواسانی به خمین می‌رود و خیال پدر دختر را راحت می‌کند و پاسخ مثبت خدیجه خانم برای حاج آقا روح‌الله به ارمغان می‌آید.

***

   

خدیجه خانم، قدسی ایران به  منزل آیت‌الله خمینی وارد می‌شود و با عالم دینی‌ای روبرو می‌شود که نهایت احترام را برای او قائل است. البته خود خانم هم در ابتدای زندگی این مساله برایش اهمیت داشت: « رابطه خانم با آقا یک رابطه بسیار محترمانه‌ای بوده است. خانم در اول زندگی به آقا گفتند که بیایید تعبیرات‌مان را با یکدیگر محترمانه بکنیم و همدیگر را محترمانه صدا بزنیم. هیچ وقت امام یک کلام بی‌احترامی به خانم نکردند و ایشان هم همین‌طور. در طول زندگی 70 ساله آنها هم هیچ‌گاه امام با صدای بلند با ایشان صحبت نکردند. در اواخر حیات امام، خانم به شاه‌عبدالعظیم برای زیارت رفته بودند و دیر شده بود. در حالی که آقا معمولا ساعت 2 بعدازظهر ناهار می‌خوردند. امام یک ساعت و نیم سر سفره نشسته بودند تا خانم بیاید و غذا نخورده بودند. هیچ‌گاه امام از خانم نخواستند که فلان چیز را برایشان بیاورند؛ آب، چای و...» 

خدیجه خانم در بیان خاطراتش در این باره می‌گوید: «حضرت امام به من خیلی احترام می‌گذاشتند و خیلی اهمیت می‌دادند. هیچ حرف بد یا زشتی به من نمی‌زدند. امام حتی در اوج عصبانیت هرگز بی‌احترامی و اسائه ادب نمی‌کردند. همیشه در اتاق، جای بهتر را به من تعارف می‌کردند تا من نمی‌آمدم، سر سفره، خوردن غذا را شروع نمی‌کردند. حتی حاضر نبودند که من در خانه کار کنم. همیشه به من می‌گفتند: «جارو نکن». اگر می‌خواستم لب حوض روسری بچه را بشویم می‌آمدند و می‌گفتند: بلند شو، تو نباید بشویی...» امام حتی در مسائل شخصی خانم دخالت نمی‌کرد و در مورد لباس و رفت و آمدهای او نظر نمی‌داد. نوه امام از قول مادربزرگش می‌گوید: « اصلا امام کاری به رفت و آمد ایشان نداشت. فقط در ابتدا، امام باید خانواده یا فرد مورد نظر را می‌شناختند، اما پس از آن دیگر حرفی نمی‌زدند. در مورد لباس خانم هم که لباسشان از سوی مادرشان از تهران فرستاده می‌شد، هیچ وقت امام درباره نامناسب بودن آن سخنی نمی‌گفتند. حتی روزی آقا برای دخترشان که 12 ساله بودند کفش قرمز رنگ می‌خرند، در آن موقع اصلا رسم نبوده است و دختران باید کفش سیاه پا می‌کردند. البته خود خانم هم مراعات می‌کردند، اما خود ایشان می‌فرمودند که هیچ‌گاه نشد که در نوع پوشش یا رفت و آمدم با کسی اظهارنظر کنند.» 

سوالی پرسیده می‌شود که پس امام به همسر و فرزندانش چه توصیه می‌کرد که آنان اینگونه در مسیر راستی راه می‌پیمودند؟ «امام کلا در زندگی به یک اصل معتقد بودند که خانم این اصل را اینگونه روایت می‌کنند: اگر می‌خواهید به بهشت بروید؛ دو کار انجام دهید: اول اینکه هرچه خداوند واجب دانسته، انجام دهید و هرچه حرام دانسته، انجام ندهید. امام فقط این دو قید را گذاشته‌اند. البته خانم و خانواده کاملا رعایت می‌کردند چرا که آقا، فردی نبودند که در برابر خلاف شرع سکوت بکنند.» 

اما به هر حال، خانم هم این رفتار امام را تایید می‌کند و می‌گوید: «به مستحبات خیلی کاری نداشتند. به کارهای من هم کاری نداشتند. هر طوری که دوست داشتم، زندگی می‌کردم.»‌ امام حتی منزل را به محلی برای تدریس تبدیل کرده بودند و به همسر خود به عنوان شاگرد «جامع‌المقدمات» می‌آموختند: «خانم قبل از ازدواج مدتی ادبیات عرب را نزد پدرشان فرا گرفته بودند. نزد امام هم ادامه دادند و کتاب «جامع‌المقدمات» را می‌خواندند. امام سریع درس می‌دادند، از خانم پرسیدم که ایشان اینگونه تدریس می‌کردند، شما متوجه می‌شدید؟ ایشان فرمودند: بله، می فهمیدم. خانم حافظه فوق‌العاده‌ای داشتند، یک غزل را یک بار می‌خواندند، حفظ می‌شدند. البته ایشان ذوق شعری هم داشتند. تدریس امام به خانم چندماهی طول می‌کشد، اما پس از تولد فرزندان، مشغولیت‌شان در خانه بیشتر شد و از طرف دیگر به قسمت‌هایی از ادبیات عرب رسیده بودند که لازم بود آقا مطالعه کنند و وقت این کار را نداشتند. بنابراین با موافقت طرفین تدریس متوقف می‌شود.» 

*** 

امام با آیت‌الله ثقفی، پدر همسرش هم روابط صمیمانه‌ای داشت و همواره به طور مستمر در جریان مبارزات خود،‌ با حوصله برای ایشان نامه می‌نوشت و حالشان را جویا می‌شد: «روابط دوستانه شدیدی داشتند و احترام متقابل مابین آنها وجود داشت.» اگرچه خانواده ثقفی سیاسی نبودند و هیچگاه پدر همسر امام به مبارزات سیاسی نمی‌پرداخت؛ به جز امضای دو اطلاعیه، اولی علیه لایحه ایالتی و ولایتی و دیگری درباره مقاله روزنامه اطلاعات علیه امام در دی‌ماه 56.  اما گویا امام هم محیط خانه را سیاسی دوست نمی‌داشت: «پس از اینکه خانم وارد منزل آقا می‌شوند، امام با توجه به اینکه کاملا سیاسی بودند، هیچ وقت مسائل سیاسی را در خانه مطرح نمی‌کردند خانم امام هیچگاه در مسائل سیاسی صحبت و دخالت نمی‌کردند. روحیه ایشان هم همین‌طور است. برخی می‌گویند که یکی از علل موفقیت امام هم همین مسئله بوده است که وقتی وارد منزل می‌شدند، تشنجات سیاسی در آنجا نبوده است.» 

حتی پس از انقلاب هم، خانواده همسر امام در میدان سیاست وارد نشدند و به انتقاد یا حمایت از این و آن نپرداختند و به خانم هم مطالبی را نمی‌گفتند تا به گوش همسر خود [امام] برساند. البته شاید دلیل دیگری هم داشت: «اصلا به خانم مطلبی را نمی‌گفتند. اگر هم مسئله‌ای بوده، به دلیل اینکه خانم غیرسیاسی بودند، مطلبی را نمی‌گفتند. شما اگر وارد فضای منزل خانم شوید، تنها بویی که استشمام نمی‌کنید، سیاست است. خانم واقعا خانم خانه بوده است. نظر امام هم این بوده که هیچگاه مسائل سیاسی را وارد منزل نکنند.»

***

خدیجه  خانم در مسیر مبارزات امام، ناگهان با فوت حاج آقا مصطفی، فرزند بزرگش روبرو شد که بسیار او را بی‌تاب کرد، فرزندی که « بسیار به او علاقه داشتند و حتی از دیگر فرزندان بیشتر او را دوست می‌داشتند؛ هنوز هم می‌گویند و اکنون هم که گاهی نام آقا مصطفی گفته می‌شود، ایشان بغض می‌کنند و گاهی گریه هم می‌کنند. آقا مصطفی در منزل بسیار محترم بودند و دیگر فرزندان او را «داداش» صدا می‌کردند و حتی خانم و آقا هم ایشان را «داداش» مورد خطاب قرار می‌دادند. ایشان بسیار در نجف فعال بودند و روی جنبه مرجعیتی امام تاکید داشتند. خانم علاوه بر آقا مصطفی، به فرزند ایشان «حسین آقا» هم بسیار علاقه دارند. ایشان که فوت می‌کنند، خانم بسیار ناراحت می‌شود. یک روز از ایشان پرسیدم که فوت امام یا حاج احمدآقا یا آقا مصطفی، کدام برای شما سخت‌تر بود؟ گفتند: فوت مصطفی مسئله دیگری بود. ایشان زمانی که از فوت آقامصطفی مطلع می‌شوند، بسیار گریه می‌کردند ولی زمانی که آقا به خانه می‌آمدند، گریه نمی‌کردند. از طرف دیگر در مسیر امام هم اصلا شک نکردند و حتی ناراحتی خودشان را به امام منتقل نمی‌کردند. البته زمانی که امام برای نماز یا تدریس به خارج از منزل می‌رفتند، ایشان در حرم یا منزل بسیار گریه می‌کردند. امام هم زمانی که در نجف تدریس می‌کردند جای خالی آقا مصطفی را می‌دیدند و ناگهان می‌لرزیدند. اما هیچ‌گاه گریه نمی‌کردند و فقط برای سیدالشهداء و یاران ایشان گریه می‌کردند.» اما هیچگاه خانم بر بی‌تابی خود برای آقا مصطفی چیره نشدند.

***

نوه خانم و آقا درباره نقش مادربزرگش در منزل امام و همراهی 70 ساله او با ایشان می‌گوید: «خانم واقعا همراه امام بودند. شک ندارم که اگر خانم امام نبود، امام به هیچ وجه به این موفقیت‌ها نمی‌رسیدند. نقش خانم در خانواده نقشی فوق‌العاده است و یک محوریت واقعی دارند. ایشان شرایط امام را در تمامی مقاطع درک می‌کردند و ریاست منزل همواره بر عهده ایشان بود.»

.

.

.

منبع:

-‌گلشن ابرار، پژوهشکده باقرالعلوم، قم، جلد چهارم و هفتم

-‌‌ستوده،‌ امیررضا، پا به پای آفتاب، نشر پنجره، بهار 73

   + چادر خاکی - ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱۱/۱۱

جنایت علیه مسلمانان میانمار

چندی است که ماجرای مظلومیت مسلمانان میانمار در کشور تبدیل به موج وسیعی از همدردی با مظلومین این کشور شده است، در واقع مظلومیت و ستم بی‌دلیل بر مسلمین میانماراین است که در سکوت مجامع بین‌المللی و حامیان حقوق بشر و همچنین در سایه تهاجم همه‌جانبه غرب و استکبار به خاک سوریه در حال انجام است.

کشور میانمار در کجا واقع شده است؟

جمهوری سوسیالیستی متحده برمه (میانمار)، با 676 هزار و 552 کیلومتر مربع وسعت، در منطقه جنوب شرق آسیا واقع است. این کشور از مشرق با هندوستان و بنگلاش و از جنوب غربی با جمهوری خلق چین هم مرز و نیز دارای ساحلی طولانی در خلیج بنگال و دریای آندمان است.

یکی از معابد بوداییان در میانمار

میانمار در عرض جغرافیایی 10 تا 28 درجه شمالی و طول جغرافیایی 19 تا 101 درجه شرقی قرار دارد. طول خاک آن از شمال به طرف جنوب هزار و 290 کیلومتر و عرض آن از شرق به غرب در پهنترین قسمت‌ها 805 کیلومتر است؛ این کشور حدود پنج هزار و 600 کیلومتر خاکی و هزار و 930 کیلومتر ساحل دریایی دارد. طولانی‌ترین مرز میانمار، دو هزار و 195 کیلومتر با جمهوری خلق چین است.
 


میانمار با کشور تایلند هزار و 799 کیلومتر، با هندوستان هزار و 487 کیلومتر و با بنگلادش 70 کیلومتر مرز مشترک دارد و همچنین در مشرق با لائوس هم مرز است، جمعیت این کشور نیز بیش از 50 میلیون نفر تخمین زده شده است، این کشور چهل و یکمین کشور بزرگ در دنیا و دومین کشور بزرگ در جنوب شرقی آسیا و بیست و چهارمین کشور پر جمعیت در جهان است.

نقشه میانمار

تاریخچه ورود اسلام به میانمار

اگرچه اختلاف‌های شدیدی درباره میزان جمعیت مسلمانان در میانمار وجود دارد لکن با توجه به امارهای اختلافی، به نظر می‌رسد دست کم چهار درصد جمعیت این کشور یعنی نزدیک به دو میلیون نفر مسلمان وجود دارد. لکن مسلمانان میانمار خود می‌گویند 10 درصد از جمعیت میانمار را تشکیل می‌دهند، متأسفانه آمار دقیقی از جمعیت مسلمانان میانمار در منابع رسمی وجود ندارد لکن انچه قطعی به نظر می‌رسد، وجود حداقل چهار میلیون مسلمان در این کشور است.

یکی از مساجد معروف میانمار

تاریخ گسترش اسلام در میانمار به قرن اول هجری برمی‎گردد. بعد از ظهور اسلام و گرایش اعراب و ایرانیان به اسلام، دریانوردان عرب و ایرانی و بازرگانان مسلمان از مسیر‎های زمینی که از منطقه غربی ‎میانمار و ایالت آراکان این کشور می‎گذشت، ‎به مناطق غربی چین سفر می‎کردند. بسیاری از این افراد در منطقه حاصل خیز و مستعد ساحلی‎ آراکان ساکن شده و اولین مناطق تجمع مسلمانان را ایجاد کردند.
 

"مائونگ‎تان لویی" از محققان بودایی میانمار در این‎باره می‎گوید که در سال 680 میلادی محمد حنفیه فرزند امام علی (علیه‎السلام) پس از عدم توفیق ‎در خون‎خواهی امام حسین (علیه‎السلام) از بنی‎امیه، همراه با طرف‎داران و نیرو‎های خود به شرق کوچ کرد تا بالأخره در سواحل آراکان به میانمار رسید و در آن‎جا "کایاپوری" ملکه قبیله منطقه را شکست داد و او را به دین اسلام در آورد. سپس ملکه را به همسری گرفت و به ترویج اسلام در آن منطقه پرداخت. در حال حاضر دو مزار در آراکان وجود دارد که به حنفیه تونکی (مزار حنفیه) و "کایاپوری تونکی" معروف هستند. این دو مزار به‎صورت زیارتگاه مسلمانان این منطقه در آمده و آن‎ها معتقدند که مزار محمد حنفیه (علیه‎السلام) در این منطقه می‎باشد. 
 

مسلمانان در میانمار

سیاحان چینی در نوشته‎‎های خود از مناطق ایرانی‎نشین در مرز‎های بین میانمار و چین در قرن سوم میلادی نیز یاد کرده‎اند. منطقه‎ آراکان از طرف شمال غربی با بنگلادش و از شمال با هندوستان هم‎مرز است و تقریبا به‎طور کامل زیر نفوذ مسلمانان‎ است. اکثر مسلمانان میانمار در این منطقه زندگی می‎کنند. جمعیت آراکان حدود 7 میلیون نفر است که تقریبا تمامی آن‎ها مسلمان هستند و به زبان محلی روهینگیا که زبان اصلی ‎آن منطقه است صحبت می‎کنند. این زبان، ترکیبی از زبان‎‎های ترکی‎، بنگالی‎، فارسی‎ و عربی است.

بعضی از منابع تاریخی حکایت از آن دارد که در سال  1531 میلادی پادشاه وقت ایران یک هیأت سه نفره مذهبی را به آراکان اعزام کرد که به ساختن مساجد و تبلیغ اسلام همت گماشته و عده‎ای از علمای آراکان را جهت سفر به ایران دعوت کرد. زبان فارسی که در میان اهالی غرب میانمار رایج بود، در زبان میانماری نیز تأثیر گذاشت. هنوز هم لغات و اصطلاحات متعدد فارسی به‎ویژه اصطلاحات دریانوردی مانند بندر، شاه بندر و ناخدا در زبان میانماری وجود دارد.

رابطه میان مسلمانان و بوداییان میانمار چگونه بوده است؟

با توجه به منابع تاریخی، اگر چه از سالیان دور مسلمانان وارد میانمار شده‌اند لکن اکثریت جمعیت میانمار را بوداییان تشکیل می دهند، برقراری ارتباط میان بوداییان و مسلمانان در میانمار به مهاجرت مسلمانان از بنگلادش و در زمان استعمار انگلیس بر شبه قاره هند بوده است، مسلمانان برای کارگری و تجارت های خرد به همراه دیگر گروه‌ها از بنگلادش و هند به میانمار مهاجرت می کردند، اکثریت مهاجرین به میانمار از مسلمانان تشکیل می‌شده است و همین امر سبب تهدید سنت‌های بودایی توسط مسلمانان را پررنگ کرده بود، از سوی دیگر، مسلمانان از همان ابتدا در صلح و سازش با اکثریت بودایی زندگی می کردند لکن شکل گرفتن ازدواج‌های خارج از عرف میان پسران بودایی و دختران مسلمان بر خلاف محدودیت بوداییان درباره ازدواج برون قومی، در میان جوانان مسلمان و بودایی در ان زمان رو به افزایش رفته است و همین عوامل به تدریج سبب تهدید به حساب آمدن اقلیت مسلمان در این منطقه بودایی شده است.

بعد از استقلال میانمار و خارج شدن از سلطه استعمار انگلیس، بسیاری از هندها به سرزمین اصلی خود مهاجرت کردند لکن مهاجرین مسلمانان در همان میانمار در کنار بوداییان زندگی کردند و بنابر آمارهای منتشر شده، جمعیت بوداییان اگرچه 89.3 درصد میانمار را تشکیل می‌دهد لکن جمعیت مسلمانان رو به افزایش و جمعیت بوداییان رو به کاهش است.

آشکار شدن شعله‌های اختلاف میان بوداییان و مسلمانان

بوداییان میانمار در طول استقلال این کشور، همواره نگاه مشکوکی به مسلمانان داشتند و از اعلام جدایی مسلمانان از بوداییان و تشکیل یک منطقه مستقل هراس داشته‌اند، از سوی دیگر تشکیل حزب مسلم لیگ و همچنین جدا کردن دانش آموزان مسلمان از بودایی در مدارس مسلمانان جرقه‌های اختلاف میان بوداییان و مسلمانان را آشکار کرد.

در سال 1937 میانمار که انگلیس جدایی میانمار از هند را اعلام کرد، ژنرال "آنگ سو" و "یو نو" احزاب متفاوتی برای آزادی میانمار تشکیل دادند لکن مسلمانان در کنار این احزاب، کنگره مسلمانان برمه را تشکیل دادند و با احزاب دیگر در راه استقلال میانمار تلاش می‌کردند.

ژنرال آنگ سو،پدر خانم آنگ سان سو

در سال 1938 میلادی، یکی از روحانیون مسلمان علیه بوداییان سخنان تحریک آمیزی به زبان آورد و سبب ایجاد درگیری‌های قومی در این کشور شد و با ورود پلیس و کشته شدن دو بودایی، رسانه‌ها به صورت گسترده این حادثه را منتشر کردند و همین امر سبب به آتش کشیده شدن خانه‌ها و اموال مسلمین و مساجد در این کشور توسط بوداییان شد.

ده سال بعد در سال 1948 میلادی و زمانی که رسماً اتحادیه میانمار اعلام موجودیت و استقلال کرد، یو نو به عنوان نخستین نخست‌وزیر از کنگره مسلمانان برمه خواست که از حزب اصلی میانمار خارج شوند، وی در سال 1956 میلادی به صورت یکطرفه کنگره مسلمانان برمه را از حزب اصلی میانمار خارج کرد و در سال 1958 میلادی با وجود مخالفت مسیحیان و مسلمان، دین بودا را به عنوان دین رسمی کشور اعلام کرد.

 

ژنرال یونو

در زمان حکومت نظامی "نی وین" وی با سیاست‌های سختگیرانه خود علیه مسلمانان، توجه بوداییان را از مسائل اصلی کشور به مبارزات مذهبی معطوف کرد و پس از تحت فشار قرار دادن مسلمانان میانمار، مسلمانان را به عنوان بیگانه و ساکنین غیر قانونی معرفی کرد و در کنار این سیاست، قوم "کاچین" را که مسیحی بودند را به عنوان یکی از قبیله‌های بومی میانمار معرفی کرد.

ژنرال نی وین

در سال 1974 میلادی، رژیم نظامی میانمار قانون اساسی جدیدی را وضع کرد و بر اساس آن، اسم میانمار به جمهوری سوسیالیستی اتحادیه میانمار تغییر کرد و بعد از این تغییر، عملا مسلمانان به عنوان ساکنین بیگانه و غیر قانونی معرفی شدند و تمامی اموال و داریی‌های آنان توقیف و از شغل‌های دولتی برکنار شدند و حق شهروندی آنها نیز توسط رژیم نظامی میانمار سلب و تکذیب شد، بنابر اظهارات مسلمانان، در حدود 20 هزار مسلمان شیعه در میانمار زندگی می‌کنند و همه آنها تحت آزار حکومت نظامی میانمار قرار دارند.

 دلایل آغاز درگیری‌ها در میانمار

بنابر اخبار منتشر شده، علل دوباره شروع کشتار و ظلم بوداییان در سایه حمایت حکومت میانمار، عمل غیر اخلاقی دو مسلمان علیه یک زن محلی بوده است، به دنبال این حادثه، ده نفر از مردان مسلمان میانمار توسط اوباش بودایی بدون هیچ محاکمه کشته می‌شوند و به دنبال این مسائل آتش جنگ مذهبی بین مسلمانان و بوداییان در این کشور شروع می‌شود، بنابر گزارش‌های رسانه‌ای عملا در شورش های اخیر میانمار، اقلیت مسلمان تحت ظلم بوداییان قرار گرفته و بر اساس اعتراف یکی از آوارگان مسلمان این ظلم اخیر در مرز بنگلادش، در این کشتار و آزار و اذیت پلیس میانمار هم علیه مسلمانان وارد عمل شده است.

بوداییان اوباش

از سوی دیگر، مسئله ای که در حال حاضر اصل ظلم حکومت مرکزی و اکثریت بوداییان بر مسلمانان را در میانمار به حاشیه برده است، تشکیک در آمار کشته شدگان مسلمان در میانمار بوده است، آماری از 1200کشته گرفته تا 52 هزار نفر که هیچ منبع موثقی برای اثبات و یا رد آن وجود ندارد، لکن مسئله اصلی ظلم بیش از 30 ساله حکومت میانمار علیه مسلمانان است، ظلمی که با سو استفاده از توانایی و پتانسیل مسلمانان در راه استقلال این کشور، بعد از نامیدن مسلمانان به عنوان مهاجرین غیر قانونی و بیگانه مضاعف شده است.

سکوت نماد دموکراسی در میانمار

درحالی که رهبران اروپایی در ماه ژوئن استقبال بی نظیری از برنده جایزه صلح نوبل و فعال حقوق بشری میانماری یعنی خانم آنگ سان سوچی کردند و از وی با پهن کردن فرش قرمز پذیرایی کردند، همکیشان بودایی وی قتل عام بی رحمانه‌ای را علیه اقلیت مسلمان این کشور در غرب میانمار آغاز کرده بودند.

آنگ سان سوچی در کنار هیلاری کلینتون

آنگ سان سوچی بیش از دو دهه با دولت نظامی میانمار به خاطر آنچه خودش نقض حقوق بشر و دموکراسی می‌خواند مبارزه کرد و به خاطر فداکاری مصممانه در راه دموکراسی و حقوق بشر ستوده شد و او را "نمادی بین المللی از شرافت انسانی و آزادی" خواندند.

 آنگ سان سوچی در نخستین سخنرانی خود در پارلمان میانمار خواستار حفاظت از حقوق اقلیت‌های مذهبی و قومی در میانمار شد؛ سوچی که هنگام سخنرانی از روی صندلی خود برخاسته و ایستاده سخنرانی می‌کرد با اشاره به روند دموکراتیک میانمار خواستار پایان دادن به همه انواع تبعیض نژادی علیه اقلیت‌های میانمار شد.

سوچی در پارلمان میانمار

سوچی که زمان زیادی از اقلیت‌ها در میانمار دفاع می‌کند به اقلیت‌های مذهبی "شان"، "کارن" و "کاچین" اشاره کرد اما اسمی از مسلمانان "روهینگیا" به زبان نیاورد.

تجاوز به زنان مسلمان توسط پلیس و بوداییان در میانمار

ظلم به مسلمانان در میانمار و در سایه سکوت مجامع بین‌المللی، نه‌تنها به کشتار زنان و کودکان می انجامد بلکه نیروهای امنتی و پلیس میانمار نیز به جای حمایت و جلوگیری از گسترش خشونت، به زنان و دختران جوان میانمار تجاوز هم می‌کند؛ در گزارش 56 صفحه‌ای دیده‌بان حقوق بشر درباره درگیری‌های اخیر میانمار آمده است: نیروهای امنیتی میانمار از مسلمانان مقابل بوداییان محافظت نکردند و در عوض یک کمپین خشونت‌آمیز علیه مسلمانان روهینگیا به راه انداختند، از سوی دیگر سربازان و نظامیان میانمار به جای حفاظت از زنان، بر روی آنها آتش گشوده و به آنها تجاوز می‌کنند.

زنان آواره میانماری

میانمار

حادثه دردناک کشتار و ظلم به مسلمانان میانمار در حالی اتفاق افتاد که از یک سو افکار عمومی جهان به سمت مسابقات المپیک لندن معطوف شده است و از سوی دیگر، در مسائل بین‌الملل مسئله تهاجم همه‌جانبه غرب به سوریه در حال اتفاق است که برای جمهوری اسلامی ایران کمتر از خط مقدم نیست.

از آنچه در هفته‌های گذشته درباره انتشار رسانه‌ای درباره مسائل میانمار اتفاق افتاد، چندین نکته را می‌شود استخراج کرد؛ بروز فضای شدید رسانه‌ای در کشور علیه این ظلم آشکار به مسلمانان میانمار بوده است که بدون شک مورد تأیید است، آنچه در این بین می‌بایست بیش از پیش در فضای رسانه‌ای به آن توجه شود، توجه به گفتن واقعیت‌ها و دور شدن از فضای احساسی و دروغینی است که دشمن برای ما آماده کرده است، به عنوان مثال در مسئله میانمار تناقض گویی در تعداد کشته‌شدگان و همچنین استفاده از عکسی‌هایی که ربطی به میانمار ندارد، سبب می‌شود دشمنان به هدف از پیش تعیین شده خود برسند و کلیت این ظلم بی‌رحمانه را زیر سؤال ببرند.

....................................................

پ.ن:

هر کس صدای دادخواهی مسلمان مظلومی را بشنود و

 نسبت به آن بی تفاوت باشد مسلمان نیست...

   + چادر خاکی - ٤:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٥/٢۸

چرا با گذشت 33 سال از انقلاب هنوز نتوانسته‌ایم حتی یک محصول با کیفیت و قابل رقاب

امروزه می‌توان به جرأت اذعان نمود که بسیاری از کالاها، از کالای تخصصی چون فرش گرفته تا برخی از کالاهای صنعتی مصرفی، اگر بهتر از بسیاری از نمونه‌های خارجی‌اش نباشد، بدتر نیز نیست. یا هم چنین است صنعت پوشاک - چنان چه خبر داریم کثرت چند میلیونی برخی البسه مانند تی‌شرت برای اروپا و ... به پاکستان سفارش شده و در ایران تولید می‌شود، یا همین‌طور است بسیاری از اقلام صنعتی صادراتی. آیا می‌دانیم که بسیاری از قطعات انواع ماشین‌آلات تولید اروپا در ایران ساخته می‌شود؟

                                                                                    
       
حتی در همان دهه‌ی اول انقلاب که ایران با معضل جنگ مواجه بود، اغلب اقلام حوله‌ای (یک نفره، حمامی، استخری، پالتویی و ...) که در کشورهایی چون آلمان و تحت برندهای معروف بین‌المللی فروخته می‌شد، تولید ایران و از اقلام صادراتی بود و جالب‌تر آن که ایرانی نیز همان‌ها را از آلمان می‌خرید و کلی هم از خریش خوشحال می‌شد و هر چه می‌گفتیم این همان حوله‌ای ایرانی است، باور نمی‌کرد.

 بسیاری از کیف و کفش‌هایی که به نام ترکیه‌ای یا ایتالیایی و چینی و با قیمت بالا در بازار عرضه می‌شود و بسیار هم خوب و با کیفیت است، در جنوب تهران و پشت منطقه‌ی صابون‌سازی قدیم تولید شده و به نرخ زیر ده هزار تومان به دلالان و فروشندگان فروخته می‌شود و همین طور شلوارهای جینی که به نام آمریکایی در دبی یا مکه و مدینه تهیه می‌کنند و به صورت انبوه یا فردی به بازار ایران می‌آورند، در اصفهان تولید می‌شود - تا قبل از ورود کالاهای بی‌کیفیت‌تر چینی به بازار جهان و از جمله ایران، اغلب لباس و پوشاک و سیسمونی بچه‌ای که در کیش تحت برندهای معروف انگلیسی یا فرانسوی و ایتالیایی و ... عرضه می‌شد و با روش‌های تحقیرآمیزی، چون خرید کارت – چترباز و قاچاق و ... به تهران منتقل می‌گردید، تولید کارگاه‌های موجود در تهران بود. و مهم‌تر از همه آن که به خاطر بقایای فرهنگ تحمیلی استعمار طی دو سه قرن اخیر، اغلب مردم نیز از «مارک خارجی» حتی اگر به تقلب روی جنس خورده باشد، خوششان می‌آید! و همین امر سبب شده است که نه تنها تولید کننده‌ی ایرانی محصول یا کالای خود را به نام خارجی به بازار عرضه کند، بلکه یکی از کسب‌های پر رونق بازار تهران، تولید مارک‌ها و برچسب‌های برندهای خارجی باشد. شما امروز می‌توانید اغلب مارک‌های معروف را به صورت کیلویی یا متری در بازار تهیه نمایید.


                                                             


به عنوان مثال روشن‌تر در صنعت مواد غذایی چون انواع بیسکوییت یا شکلات، ایران تولیدات بسیار با کیفیتی دارد که اغلب نیز در منطقه آذربایجان و کارخانجات اطراف تبریز تولید می‌شود و به مراتب بهتر از شکلات‌ها با برندهای آلمانی و ... است (که معلوم نیست کجا تولید شده است)، اما یک عده حرص خوردن شکلات و بیسکوئیت خارجی دارند، حتی اگر تولید ایران و یا اطراف باشد و فقط برچسبش آلمانی باشد!

اما در عین حال جنس ایرانی از کیفیت پایین‌تری برخوردار است. حدود 30٪ این معضل به دولت و مقوله‌هایی چون کنترل کیفیت بر می‌گردد و 70٪ بقیه از از فرهنگ و روحیه مردم ماست که نه تنها طی سی سال گذشته، بلکه طی صد سال گذشته نیز همین‌طور بوده و احیاناً صد سال دیگر نیز همین‌طور خواهد بود، مگر آن که هر کسی خود نسبت به تغییر فرهنگش در این زمینه گامی بردارد. این دیگر مربوط به «وجدان کاری» است که در آلمانی‌ها یا ژاپنی‌های به مراتب بیش از ما دیده می‌شود. متأسفانه ما چه در صنایع خانه‌سازی و چه خودرو‌سازی و چه صنایع کوچک و حتی امور شخصی، معروف به کم‌کاری - پشت هم اندازی - سرسری کار کردن - عجله - ظاهر سازی - و خدایی ناکرده به قول معروف بنداز و در رویی هستیم.

 ما باید فرهنگ خودمان را عوض کنیم. این که باز می‌خواهیم انقلاب یا دولت را مقصر کنیم نیز از همان تنبلی ما سرچشمه می‌گیرد که همیشه دیگران را مقصر می‌کنیم و یا مایلیم مشکل از بیرون حل شود و کار از بیرون انجام پذیرد و زحمتی بر ما تحمیل نگردد.

 حل این معضل به غیر از جدیت دولت، به خود ما بر گشته و همت ما را می‌طلبد. تصمیم بگیریم غیرت ملی را افزایش دهیم و به هیچ وجه جنس خارجی نخریم، اگر چه مرغوب‌تر و حتی ارزانتر باشد. کمترین حسن این تصمیم این خواهد بود که دیگر تولید کننده‌ی ایرانی مارک برند خارجی را به دروغ روی کالای خود نخواهد زد و مردم می‌فهمند که بسیاری از اجناس مرغوب به اصطلاح خارجی تولید خودمان است و حسن بیشترش این است که کیفیت تولید داخلی نیز بالا می‌رود.

 «ضد تبلیغ» بر علیه کالاها و محصولات ایرانی، پس از رشد صنعتی و اقتصادی ایران به شدت افزایش یافته است که ضمن «تلخ کردن» هر نوع شیرینی به کام ملت، تضعیف صنعت و اقتصاد، بدبینی بیشتری القاء کنند. لذا به جای آن که بگویند: حال که می‌شد ظرف 33 سال این قدر رشد کرد، پس چرا طی دو قرن اخیر رشدی نداشتیم؟ می‌گویند: چرا به رغم 33 سال گذشت از انقلاب محصول با کیفیت نداریم؟

..............................................................................

پ.ن:

گوشه ای از پیام نوروزی رهبر انقلاب

در خصوص تولید ملی و حمایت از کار و سرمایه ایرانی:

 

 

اگر ما توانستیم تولید داخلی را رونق ببخشیم، مسئله‏ ی تورم حل خواهد شد؛ مسئله ‏ی اشتغال حل خواهد شد؛ اقتصاد داخلی به معنای حقیقی کلمه استحکام پیدا خواهد کرد. اینجاست که دشمن با مشاهده ‏ی این وضعیت، مأیوس و ناامید خواهد شد. وقتی دشمن مأیوس شد، تلاش دشمن، توطئه ‏ی دشمن، کید دشمن هم تمام خواهد شد.

 

     

 

بنابراین همه‏ ی مسئولین کشور، همه‏ ی دست‏اندرکاران عرصه‏ ی اقتصادی و همه ‏ی مردم عزیزمان را دعوت میکنم به این که امسال را سال رونق تولید داخلی قرار بدهند. بنابراین شعار امسال، «تولید ملی، حمایت از کار و سرمایه ‏ی ایرانی» است. ما باید بتوانیم از کارِ کارگر ایرانی حمایت کنیم؛ از سرمایه‏ ی سرمایه‏ دار ایرانی حمایت کنیم؛ و این فقط با تقویت تولید ملی امکان‏پذیر خواهد شد. سهم دولت در این کار، پشتیبانی از تولیدات داخلیِ صنعتی و کشاورزی است. سهم سرمایه‏ داران و کارگران، تقویت چرخه‏ ی تولید و اتقان در کار تولید است. و سهم مردم - که به نظر من از همه‏ ی اینها مهمتر است - مصرف تولیدات داخلی است. ما باید عادت کنیم، برای خودمان فرهنگ کنیم، برای خودمان یک فریضه بدانیم که هر کالائی که مشابه داخلی آن وجود دارد و تولید داخلی متوجه به آن است، آن کالا را از تولید داخلی مصرف کنیم و از مصرف تولیدات خارجی بجد پرهیز کنیم؛ در همه‏ ی زمینه ‏ها: زمینه‏ های مصارف روزمرّه و زمینه ‏های عمده‏ تر و مهم تر. بنابراین ما امیدوار هستیم که با این گرایش، با این جهت گیری و رویکرد، ملت ایران در سال ۹۱ هم بتواند بر توطئه‏ ی دشمنان، بر کید و مکر بدخواهان در زمینه‏ ی اقتصادی فائق بیاید.

 

 

 

 

   + چادر خاکی - ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٤

یعنی چی محکوم کردن بدون قاضی و دادگاه و خود طرف و راضی برگشتن.....؟

سلام

جدا شوکه شدم

از کامنتهایی که برام گذاشته شده

دوستانی که چه محترمانه و چه غیر محترمانه اعتراض کردن به من،

من اصلا وبلاگ این خانوم دختر ترشیدس رو اصلا نه دیدم نه رفتم و نه سری زدم بهش،

اما هرچی بیشتر کامنتهامو خوندم دیدم نه قضیه جدیه،و هرچی بیشتر فکر کردم بازم اصلا یادم نیومد تا اینکه به کامنت نویسنده وبلاگ رسیدم و پیشنهاد کرده بود بیام جوابهایی رو که برای حرفهایی که زدم(که البته من نزدم)برم بخونم و اگر جوابی دارم بدم.

خوب رفتم و تمام پستهاشو گشتم و کامنهتشو دیدم تا اسم چادر خاکی رو دیدم.

اما من اصلا اون حرفهارو نزدم.

یعنی اصلا با نوع ادبیات و مردم داری من جور در نمییاد اون حرفها.

هرچند این اولین بار نیست که به اسم من اونی که نمیتونه حرفش رو بزنه به اسم من میزنه و میخواد من رو خراب کنه من منظورم من نوعی نیست مذهبیون منظورمه،

نمیدونم تاسف بخورم برای دوستان مذهبی و غیر مذهبی که بدون شناخت از من و طرز تفکر و نوع ادبیات و بیانم هرچی دیدن برداشتن کردند و اینجا نسبت به من ابراز کردن،

چندان سخت نیست کامنتی گذاشتن به اسم یکی دیگه و آدرس وبلاگش رو دادن.

ولی سخته بتونی بدون شناخت قضاوت کنی و هر کسی از این مهم سر بلند بیرون نمییاد.

از دوستانی که در پیوند وبلاگم هستند میتونید نوع ادبیات من رو بپرسید،

و البته اگر بیشتر دقت کرده باشید متوجه میشید آخرین آپ من 6مهر بوده و این کامنتی که به اسم من ثبت شده30دی ماه بوده،در صورتی که من از آخرین آپم تا امروز که اومدم و این کامنتهای عجیب و غریب رو دیدم اصلا سر نزده بودم به وبلاگم.

من اونقدر جرات و ادب دارم که حرفم رو خودم بزنم و پاش وایسم بدون شکستن حرمت و احترام کسی،

"میدونید چرا امام حسین(ع) رو کشتند مردم کوفه همونهایی که براش نامه نوشتن،

چون یزید یه دروغ بهشون گفت و اونها هم نرفتن دنبالش تا تحقیق کنن ببینن حرف یزید درست هست یا نه،و بدون قاضی و قضاوت حکم ارتداد یا همون خروج از دین رو براش صادر کردند و خودشون هم حکم رو اجرا کردند،اما در تاریخ داریم وقتی حضرت زینب(س) و حضرت سجاد(ع) در کوفه افشاگری میکنن و دلیل امام حسین(ع) رو برای مبارزه با یزید میگن مردم کوفه میگن به والله که ما گول خوردیم و با پسر پیغمبر خدا(ص) جنگیدیم.

که اهل مطالعش میدونن وقتی یزید میبینه چنین اتفاقی افتاده میگه من کی گفتم حسین(ع) رو بکشید فقط گفتم ازش بیعت بگیرید تقصیر ابن مرجانس اون حسین(ع) رو کشت و ابن مرجانه میگفت نه یزید گفت حسین(ع) رو بکُش،

خلاصه که این وسط مردم بدون قاضی و قضاوت درست ،شدن قاتل پسر پیغمبر خدا(ص) که ننگ ابدی همیشه باهاشونه. "

*قصدم از بیان کردن این ماجرا این بود که مواظب باشید هر چیزی رو که دیدید و شنیدید باور نکنید و حتما در موردش تحقیق کنید تا خدای نخواسته به خاطر قضاوت اشتباه مورد غضب خدا قرار نگیرید.

                             .....................................................

پ.ن:

یک عمره با غمت درگیرم

تو بگو میمرم یه روزی توی بین الحرمین آقا

با ذکر تو نفس میگیرم

تو بگو میمیرم میون روضه های شاه کربلا

این آثار نگاهی از یاره

دلم با شیش گوشه دیوار به دیواره

آقامه

حسین(ع) آقامه.....حسین(ع) آقامه

   + چادر خاکی - ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱

سی جمله در ارتباط با جنگ نرم از حضرت اقا

-این جنگ نرم ، شما جوانهای دانشجو ، افسران جوان این جبهه اید...

۲-شرط اصلی فعالیت درست شما در این جبهه ی جنگ نرم ، یکی اش نگاه خوشبینانه وامیدوارانه است

۳-خط اغفال به خصوص خواص و نخبگان از تاثیر دشمن ، یکی از خطوط القائی و تبلیغاتی دشمن است.

۴-در میدان تنظیم شده ی از سوی دشمن بازی نکنید.... چون چه ببرید ، چه ببازید ، به نفع اوست.

۵-امروز اولویت اصلی کشور مقابله با جنگ نرم دشمن است

۶-در این جنگ نرم وظیفه مجموعه فرهنگی این است که هنر را تمام عیار و با قالبی مناسب به میدان آورد تا اثرگذار شود

 7-جنگ نرم، صحنه رویارویی دروغ های بزرگ باواقعیت های تردیدناپذیراست.

۸-دراین جنگ نرم،کافی است هواداران جبهه حق بیدارباشندو بیکار ننشینند چراکه زبان حق همیشه مؤثرتراز زبان باطل است.

۹-فرهنگ یک سیستم است و دارای انواع و اجزائی است و مهندسی فرهنگ به عنوان یک مهندسی سیستم باید انجام پذیرد

۱۰- فرهنگ یک جامعه، اساس هویت آن جامعه است

۱۱-جنگ نرم یعنى ایجاد تردید در دلها و ذهنهاى مردم

۱۲-یکى از ابزارها در جنگ نرم این است که مردم را در یک جامعه نسبت به یکدیگر بدبین کنند

۱۳-در جنگ روانى و آنچه که امروز به او جنگ نرم گفته میشود در دنیا، دشمن به سراغ سنگرهاى معنوى مى‌‌آید که آنها را منهدم کند؛

۱۴-مؤثرترین سلاح بین‌‌المللى علیه دشمنان و مخالفین، سلاح تبلیغات است؛

۱۵-من برنامه های استکبار جهانی علیه ملت ایران را در سه جمله خلاصه می کنم اول: جنگ روانی، دوم جنگ اقتصادی و سوم: مقابله با پیشرفت و اقتدار علمی

۱۶-کسانی که نسبت به مسائل فرهنگی حساسیت داشته باشند، متوجه مسأله تهاجم فرهنگی خواهند شد

۱۷-کار فرهنگی در ایران اسلامی مسأله ای است که نمی توان لحظه ای از آن غفلت کرد.

۱۸-مقابله آمریکا با جمهوری اسلامی ایران عملاً در استمرار جنگ روانی با نظام و ملت ایران، معنا پیدا می کند.

۱۹-دشمنان جمهوری اسلامی ایران باورهای سیاسی و دینی و نیز عادات حسنه ملت ما را با تکیه بر ابزارهای فرهنگی هدف گیری کرده اند

۲۰-اکنون فرهنگ اسلام ناب که انقلاب اسلامی براساس آن بنیان نهاده شده است، دقیقاً هدف تهاجم دشمنان اسلام قراردارد

۲۱-برای مقابله اصولی و برنامه ریزی شده با این تهاجم دشمن، لازم است مدیریت متمرکز و هدایت کننده ای در امور فرهنگی به وجود آید

۲۲-شیعه باید مدرن ترین شیوه های تبلیغ را برای رساندن پیام حق خود به دیگران مورد استفاده قرار دهد.

۲۳-هدف از عملیات روانی دشمن، تضعیف روحیه ملت ایران و نشانه ای از استیصال دولتمردان آمریکایی است،

۲۴-شکی نیست که امروز امواج تبلیغاتی پیچیده و درهم تنیده ی عالم، علیه اسلام متمرکز شده است.

۲۵-گستره تهاجم فرهنگیِ جبهه استکبار، همه کشورهای دنیا است اما در این تهاجم مهمترین هدف

، نظام جمهوری اسلامی است

۲۶-در تهاجم فرهنگی، هدف، ریشه کن کردن فرهنگ ملّی و ازبین بردن آن است

۲۷-تهاجم فرهنگی انجام می گیرد تا فرهنگ خودی را ریشه کن کند

۲۸-فرهنگ مایه اصلی هویت ملت هاست

۲۹-فرهنگ یک ملت است که می تواند آن ملت را پیشرفته، عزیز، توانا، عالم، فناور، نوآور و دارای آبروی جهانی کند.

۳۰-در تهاجم معنوی ، تهاجم فرهنگی ، تهاجم نرم، شما دشمن را در مقابل چشمتان نمی بینید هوشیاری لازم است.

                            

   + چادر خاکی - ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٦

به یاد همه حسین(ع) چی هاااااااااااااااااااااااااا

این داستان رو پدربزرگم خدابیامرز همیشه تعریف میکرد:

(تو صحت و سقمش هنوز مطمئن نیستم ولی مینوسم به یادش.)

"حبیب ابن مظاهر و امام حسین(ع) با هم تو یه مکتب خونه درس میخوندن

یه روز پدر حبیب میره مکتب خونه تا از اوضاع و احوال درس حبیب مطلع بشه

معلم مکتب خونه برمیگرده به پدرش میگه حبیب اصلا درسش خوب نیست و درس نمیخونه

پدرش میگه چطور؟ پس اط صبح مییاد تو مکتب خونه چی کار میکنه که هیچی یاد نمیگیره

استاد مکتب خونه میگه هیچی حبیب از اول صبح که مییاد مکتب خونه تا اون وقتی که بچه ها میرن فقط حسین رو نگاه میکنه و حواسش به هیچ چیز دیگه نیست

پدرش یه نصف راحت کشید و گفت خوب الحمدالله پس زندگی به خیر میشه"

                                         

                                     .....................................................

پ.ن:

پدربزرگم اینو تو مکتب خونه یاد گرفته بود.

اما همین چند روز پیش روز تولد امام حسن(ع) فوت کرد و رفت پیش پسر شهیدش و تو قطعه پدر و مادر شهدا دفنش کردیم.

الله اکبر یه حدیث از امام صادق(ع) درباره پدر و مادر شهدا شنیدم ناخود آگاه اشکهام سرازیر شد.

امام (ع) فرمودن:همینکه عزرائیل پدر و مادر شهیدی رو قبض روح میکنه اون شهید دوان دوان به سمتشون میدوه.

                                            انشالله قسمت ما کنن

                                              (البته شهادت رو)

                          .................................................................

پ.ن2:میشه برای پدربزرگم و همه حسین چی هایی که از بین ما رفتن صلوات و فاتحه بفرستید.

                                                              

                            ......................................................

پ.ن3:

بزرگی را گفتند

زندگی چند بخش است؟

گفت دو بخش کودکی و پیری

گفتند جوانی چه؟

گفت:فدای حسین(ع)

                

                                                            

   + چادر خاکی - ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٥

تکلیف امر به معروف چی میشه؟؟؟؟؟

تیتر:روحانی ۲۰ ساله‌ای که قصد داشت از مزاحمت عده ای اراذل و اوباش به چند زن ممانعت کند توسط این افراد از ناحیه شاهرگ به ضرب چاقو مجروح شد

چندتا دیگه از این اخبار و حوادث باید پیش بیاد تا به فکر بیفتیم؟

چندتا جوون دیگه برای امر به معروف و نهی از منکر باید جونشونو بدن تا کسی فکری بکنه؟

البته تقصیر خودامونه بسکه کناره گرفتیم و سکوت کردیم حالا کار به جایی رسیده که اگه بخوایم اعتراض کنیم و تذکری بدیم چاقو خواهند گذاشت زیر شاهرگامون.

با این روحانی شدن دوتا روحانی که برای امر به معروف و نهی از منکر با مرگ دست و پنجه نرم میکنند.

یعنی غزل امر به معروف و نهی از منکر رو بخونیم؟

یعنی دیگه من به عنوان یه خانوم تو این جامعه رسما امنیتی نداشته باشم برای رفت و امد و اگر برای من یا امثال من مشکلی پیش بیاد تو این خیابونهای خراب شده تهران رسما نباید امید داشته باشیم کسی حمایت کنه یا جلوی این لودگی ها و الواط هارو بگیره.

خدایا تو را شکر میکنم که تو هنوز هستی.

ای خدای محافظ زنان محجبه در خیابانهای تهران.

چشم امیدمون فقط به توست تا قبل از این قضایا بودن افرادی که حرمت نوامیس حتی نوامیس مردم براشون مهم باشه و اجازه ندن کسی بی احترامی نسبت بهشون داشته باشه.

بعد از این اتفاقات "فقط خدا خودت رو عشقه".

تا وقتی که وضع درست شه،تا وقتی که همه دست به دست هم بدیم و اوضاع رو درست کنیم وامر به معروف و نهی از منکر رو به تقلید از امام حسین(ع) دوباره احیا کنیم.

                       ..........................................................

مهری که تو به من کردی مادرم نکرد

ای مهربانتر از پدرو مادرم ،حسین(ع)

   + چادر خاکی - ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱

ما رو خواهی بخشید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

2.3روزی میشه برای کاری راهم می افته به بیمارستان دامپزشکی تهران...............

آیا خدا از ما خواهد گذشت؟
چه کودکان یتیم و طفل معصومی که در حسرت یک دفتر نقاشی یا مداد رنگی هستند یا حتی یه نوشابه یا ساده ترین وسایلی که ما داریم و اون طفلکها در آرزوی داشتنش هستند.
بعد تو این بیمارستان چقدر پول صرف سگ و گربه و همستر و....... میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا ما را به خاطر بچه های یتیم و بی گناه میبخشه؟
مگه حضرت علی(ع) نگفتن:هر گاه کسی ثروتمند شد بدان حق مظلومی خورده شد.
خدا ما رو به خاطر بعضا پولهای میلیونی که صرف سگ و گربه و.....میشه میبخشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا ما رو برای اشک بچه یتیمی که فقط آرزوی یک لباس نو داره می بخشه؟؟؟؟؟؟؟؟
...........

..................

چون دوستان خیلی ذهنشون مغشوش نشه چرا رفته بودم برای کاسکومون رفته بودم.

یاد آوریش دردناکه سگی رو صاحبانش آورده بودن که دستش شکسته بود ١میلیون تومن برای پلاتین دستش و عملش هزینه کرده بودن و اینکه تا ١ ماه باید دائم می اومدن و اونم هر روز حدود٢٠٠تومن هزینش می شد.

اونوقت جای دیگه تهران قطعا کسانی هستن که با 1 میلیون خونه اجاره کردن و هر سال استرس جا به جایی رو دارن و ماهی 200تومن کل حقوقشون باشه.

خدا ما رو میبخشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                 ..................................

پ.ن:

همه در ختم قرآن جهانی، شرکت کنیم.

برای ثبت نام:

www.ghorany.com

مراجعه شود.

التماس دعا.

   + چادر خاکی - ۱:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٢٥
← صفحه بعد
 

عرفه روز توبه، استغفار و پشیمانی از اعمال ناپسند است

برای دریافت همین کد کلیک کنید